تبليغاتX
long shot
long shot

 

دو دلم...

با فاصله ی زیاد

دستم به هیچ کدام از دل هایم نمیرسد...

نوشته شده در 88/04/13ساعت 3:40 توسط غزل| |
 

طعمی به دهان خود بدهکار نیستم

به چیدن مانده ام،نه به چشیدن

فرسنگ ها،دینی به من ندارند

به رفتن،زنده ام نه به رسیدن

راهم ببر،بی پروای آنکه به سردرافتم

تیمارم کن،با بند بند انگشتان گره دارت

تیمارم کن...

نوشته شده در 88/04/10ساعت 4:10 توسط غزل| |

 

چه بگویم؟

کافه...چه کافه ی دلنشینی.

نوشیدن قهوه در کافه ....

عاشق کافی در کافه هستم.

شایدم عاشق خود کافه چی!!!

نوشته شده در 88/04/10ساعت 1:53 توسط غزل|
 

۳روز کامل دیگه صبر میکنم و هیچ اتتفاقی نمیفته...چون همه چیز روتینه و هیچچی غیرطبیعی نیست

زندگی زیباست،منم زیبام،آسمون،تو،زمین...زیباست!شنبه وقتی برمیگردم توی اتاقم فقط یه بار از رو

دوشم برداشته شده و کتابامو جمع میکنم،اونایی رو که دوست دارم نگه میدارم،از بیزارهاش،بیزارتر

میشم و همه رو میریزم دور!میبینم خستمه...دیگه کاری ندارم واسه انجام دادن و میگیرم میخوابم

قرار نیست دیگه به هیچچی فکر کنم،پس با خیال راحت میخوابم،احتمالن تا چند روز دست به اتاقم

نمیزنم و فقط کتابای ناخوشایندمو میریزم دور...همین.

تا اینجا رو داشته باشین...

احتمال میدم آروم باشم...حرف نزنم...شاید فکر کنم که تمام یعنی چی؟ پایان؟زندگی؟آدم؟

چین اینا؟؟؟

میرم بیرون از اتاق و حرف میزنم...با مامانم...شایدم هیچچی نگم!

بی تکلیفی بده! مگه نه؟

بی تکلیف نیستم که!

میرم کلاس سازدهنیمو دوباره شروع میکنم،میرم هیپ هاپ،هرروز میرم بیرون.

راستی!

کللی خرید دارم...باید به خریدهام برسم...چندتا کتاب توی نظرمه میخوام اونا رو بخرم و بخونم.

شروع میکنم به نوشتن...باید بنویسم.

اگه کسی از کنکوری که دادم خواست بپرسه هیچچی نمیگم!

چه بی خاصییته روزای بعد از تلاش...نیمه تلاشهای حرص آور!

کنکور میدونی چیه؟

یه امتحان مسخره ی حرص درآره بدون هیچ رقابتی که من ازش متنففرم.

بنظرم ذهن آدم رو مختل میکنه

این سنجش کشورم بیکاره ها!!!

یه امتحان به این مسخره ای رو گنده اش کرده بهش میگه کنکور!

وای ترسیدم!

چند تا ذکر میگم:

یا فتتاح-الحفیظ-یا قاضی الحاجات

اینا رو که بگی دیگه کارت تمامه!

بابا سوالاش حتتا از سوالای سنجشم آسونتر میتونه باشه...همه رو بلدیم دیگه!

داوطلبان آزمون ۸۸ من واستون کللی دعا میکنم.

خدا هست و ما رو دریافته که هست...

 

 

 

نوشته شده در 88/04/02ساعت 17:25 توسط غزل| |
            من همینم...نه کمتر،نه بیشتر
نوشته شده در 88/03/31ساعت 16:18 توسط غزل|
 

در سطر نخست دربدر میمردم

در نقش ضمیر مستتر میمردم

این شعر فقط به درد مردن میخورد

باید دو،سه سطر پیشتر میمردم

 

پ.ن:

چی بگم...خب؟

شعرم ننویسم؟!

مگه میشه؟

نه سیاست!

نه رباعی!

نه زندگی!

پس بمیرم؟؟؟

 

نوشته شده در 88/03/30ساعت 2:8 توسط غزل|