تبليغاتX
long shot
اینجا نمایی ست از حواشی ِ ذهن ِ من
این جمله پر ِ مفهومه: احمق ها از گذشته حرف میزنند،دیوانه ها از آینده و عقلا از حال!!!(ناپلئون)

فکر میکنم من جزء دیوانه ها باشم،چون از آینده زیاد تصورسازی میکنمُ خیالبافی نیز!خیلی سخته؟

نه،فکر نمیکنم،چون دیوانه بودن بهترَست!!!با دیوانه بودن بیشتر زندگی میکنم...

ولی گاهی از دیوانه بودنم خسته میشمُ خستگیم،با گریه َم بروز داده میشه!

آه خدای دیوانه ها که من باشم،دوستت دارم!

چون،فقط تویی که دیوانه بازی هایم-دیوانه وار قهقهه زدن هایم-دیوانه وار گریستن هایم را هم،

بی هیچ منتی گوش میسپاریُ صبر میورزی بر تمام دیوانه بودنم و وقتی دیوانه وار صدایت میزنم

به همه چیزم،دیوانه وار گوش میدهی...

آه خدای دیوانه ها که من باشم!

تو چگونه آفریدی دیوانه ای چون مرا که دارد عقلا را نیز دیوانه میکند با دیوانه بازی هایش...

نمیخواهی این دیوانه را بسی عاقلُ آرام سازی؟؟؟

آه خدای دیوانه ها که من باشم!

شاید دیوانه بودن بهتر باشد!

گوش به صدای قهقهه هایم-قهقهه هایی که فقط میتواند از ته ِ ته ِ دل ِ یک دیوانه بیرون آید،سپار!

گوش به حرف هایم که همهُ همه حقیقت ِ محضَ ست سپار!

به گریه هایم،هم!

از ته ِ دل گوش کن صدایم را-صدایی که گاه بی صدا میشودُ گاه دیگر این صدا،صدایی را نمیشنود!

و آنگاه َست که این دیوانه دیگر سکوت کند...سکوتی به هوای ِ هوای ِ تو...

آه خدای دیوانه ها که من باشم!

هوایت را میخواهم بسی بیشتر از هوای این شهرُ این مردم!

بعدن نوشتَ م:

دست های من

پرده های هستی ِ تو را از هم میگشاید

در برهنگی ِ دیگری می پوشاندت

اندام به اندام عریانت میکند

                                 دست های من

و از پیکرت

پیکری دیگر می آفریند.

"اکتاویو پاز"



+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 20:44  توسط غزل  | 



پاییز آمد/باد وزید و تو دیگر نبودی/تنها جای خالیت باران بارید!


پ.ن:


فاجعه!!!

خدافظی.

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 16:18  توسط غزل 


زئوس توی وبش نوشته بود:


                                  مسافت عین حماقته...


پ.ن:

میخوام ولی نمیشه...میشه ؟ نه به نشدنش ایمان دارم.

این چه وضعشه؟

really

o0psSsSs

oh God...I can`t! I can`t! I can`t

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 23:14  توسط غزل  | 

با رفتنت بدجوری تکونم دادی...داغونم!

روزام سگی شدن...حساس بودم،حساس ترم شدم.

بیخودُ بی جهت به اینُ اون پیله میکنم...گریه...

خدا حتتا تو هم دیگه حاضر نیستی به حرفام گوش کنی...

صبر ِ همه لبریز شده...دیگه نمیشه اخلاق ِ سگی ِ منُ تحمل کرد!

خسته شدم!!!

سخت اومدی...سخت هم رفتی...

چرا اینجوری شدم؟؟؟

باور کن نمیدونم...

چرا یه چیزیمُ گم کردم تو وجودم؟؟؟

اینم نمیدونم.

تظاهر به خوب بودن ِ حالم بیشتر اذیتم میکنه.

خسته شدم...

با کوچیکترین چیز میریزم بهم ُ گریه میکنم.

از اینکه هیچ کس حسسمُ نمیفهمه داغونم.

از اینکه همه چیزم ریخته بهم داغونم...

نمیدونم چی میخوام! چی نمیخوام.

همه خسته شدن ازم...دیگه نمیتونم به هیچ کس اعتماد کنم.

خدا باهام حرف بزن که دلم گرفته قد ِ تمام ِ آسمون هات!

پ.ن:

سردی ولی کنار تو با شعله ها هم نفسم

شبی کویریم ولی با تو به بارون میرسم

تلخی ولی با بودنت دیوونه میشم دم به دم

شیرینی زندگی رو نفس نفس حس میکنم

ساکتی اما تو چشات غوغای نور و شبنمه

میترسم از رسیدن آینده ای که مبهمه

با تو یه دنیا شادی ام اگرچه دور و بی کسه

از خشکی نگاه تو به مرز دریا میرسم

دریا خود خود تویی که غرق طوفان تو ام

شب غرق زیبایی میشه وقتی نگاهت میکنه

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت 0:7  توسط غزل 

فاجعه!!!


خدایا دلم گرفته...

خداااااااااااا صدامو میشنوی ؟؟؟

خدا از بنده هات...از این روزگار...

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 0:42  توسط غزل 

هیچ حرف خاصی نیست فقط چقدر روزا زود میگذره همین پارسال بود داشتیم فکر میکردیم به 8/8/88

پ.ن:

دیگه به خاطره ها هم معتقد نیستم.

نه حتتا به چیزای خوب هم!

دیگه به هیچچی اعتقاد ندارم...

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 15:46  توسط غزل  |